Menu

اخبار کتابخانه

چهارشنبه 29 مرداد 1399
تعداد بازدید: 737
تعداد نظرات: 0

گذاری بر کتابخانه مسجد اعظم در خاطرات شیخ محمدتقی موسیانی

من متولد سال 1318 در قم هستم. مدرسه حاج ملا محمدصادق، نزدیک میدان میر حجره داشتم.  پدرم اهل اصفهان است. پدرم آشیخ عبدالله اصفهانی روحانی و مساله گوی قم بودند. ایشان به صورت استدلالی مساله می‌گفت. پنج شش سال مکتب رفتم. مقدمات را آنجا خواندم و بعد درس خارج آقایان از جمله درس مرحوم آقای بروجردی و مرحوم امام هم شرکت کردم. به درس رسائل آیت الله سبحانی می‌رفتم، در درس مکاسب شیخ مصطفی اعتمادی شرکت می‌کردم، برای درس مطور هم پیش آقایی که اهل اصفهان بود، می‌رفتیم. ما درس آسید محمدحسن بروجردی هم می رفتیم. ایشان در مدرسه آقای انصاری درس می گفت. البته ایشان به کتابخانه نمی آمد.

اینکه چه شد من به کتابخانه مسجد اعظم آمدم این بود که یک روز کنار مقبره در صحن طلا نشسته بودم، به من گفتند که کتابخانه مسجد اعظم یک نفر می خواهد، شما حاضرید بروید؟، گفتم بله. خدمت حاج شیخ ابوالقاسم دانش رفتم ، حدود سال 1341 بود و دوازده سال در این کتابخانه بودم. سال 1353 از کتابخانه رفتم.

از همکارانی که در کتابخانه بودند، یکی آمیرزا حسن دانش، پسر عموی آشیخ ابوالقاسم دانش بود و در کارها به ایشان کمک می کرد و مدیر کتابخانه بود. در واقع آمیرزا حسن جانشین  آشیخ ابوالقاسم دانش در کتابخانه بود.

آقایی به نام آشیخ عبدالغنی مهدوی صفت هم بود که همدانی بود. ایشان برای کتاب‌ها شناسنامه درست می‌کرد. آمیرزا حسن خیلی کم در فهرست کردن کتاب‌ها کمک می‌کرد. کمک ایشان اینطوری بود که مثلا فقط نگاهی به فهرست‌ها می‌کرد. آقای مهدوی فقط فهرست می‌نوشت، در دفتر کار نمی‌کرد. البته روزهای جمعه که کتابخانه باز بود، چون یک نفر نیرو کم بود، ایشان در کار کتابداری هم کمک می‌کرد. اما مواقع دیگر، فقط طبقه پایین کتابخانه بود و برای کتاب‌ها شناسنامه درست می‌کرد. البته جمعه‌ها کتابخانه فقط صبح باز بود.

من و آشیخ احمد آل اسحاق دو نفری با هم بودیم که کار کتابداری را انجام می دادیم. ایشان از همان اوایل با من بود. من و آقای آل اسحاق با هم در طبقه بالای کتابخانه به آقایان کتاب می دادیم، کتاب ها را از آقایان پس می گرفتیم و به قفسه برمی گرداندیم.

آشیخ علی نقی محمدی هم که اهل آشتیان بود از دیگر همکارانی بود که به ما کمک می‌کرد. وقتی که من به کتابخانه آمدم، ایشان اینجا بود. وقتی من از کتابخانه رفتم، ایشان هنوز در کتابخانه مشغول بود.

حقوقی که آقای دانش به ما می داد، مختصر بود، از مراجع می گرفت و به ما می داد. از همه مراجع کمک می گرفت. موقع پرداخت حقوق، خود آقای دانش به ما حقوق می داد.

آقای دانش مرتب به کتابخانه می‌آمد، عمدتا هم صبح‌ها می‌آمد. ایشان خیلی فرد باسوادی بود. مرد خیلی بزرگواری بود. ایشان کارهایی را که مربوط به خودشان بود، خودش انجام می داد. به کسی واگذار نمی کرد.

کتابخانه را معمولا ساعت 8 صبح باز می‌کردیم و تا نیم ساعت قبل اذان باز بود. من بعدازظهرها کتابخانه بودم. پیش از ظهر آقای محمدی و فرد دیگری بودند که اسمشان خاطرم نیست. بعدازظهرها من و آقای آل اسحاق بودیم، گه گاهی هم آقای محمدی تشریف می‌آوردند. مراجعه به کتابخانه زیاد بود. از جمله آقایانی که به کتابخانه می‌آمدند، پسر آسید عبدالوفاء یزدی بود. از مراجع کسی به کتابخانه نمی آمد.

نکاتی از انتقال کتاب های آقای مقدس اصفهانی و بعد هم فرید اراکی به کتابخانه به یادم هست. زمانی هم که کتاب های آقای رمضانی به کتابخانه منتقل شد، هنوز من در کتابخانه بودم.

اینکه چه شد بنده از کتابخانه رفتم، این بود که حقوق چندانی نمی دادند و من هم تازه ازدواج کرده بودم. با اینکه ماه محرم و رمضان هم مسافرت (سفر تبلیغی)می رفتم، اما باز تامین نمی شدم. این شد که به کتابخانه آقای نجفی رفتم. در همانجا هم بازنشسته شدم. در آنجا هم فقط کتابدار بودم و در نوشتن فهرست ها نقشی نداشتم.

تصاویر
  • گذاری بر کتابخانه مسجد اعظم در خاطرات شیخ محمدتقی موسیانی