"خرابهاي خانه که خراب شده بود در يکطرف و سنگ و آجرهائيکه براي ساختن عمارت حاضر ساخته بودند از طرف ديگر روي هم ريخته شده و در ميان اينها آتش روشن کرده ..." (آغاز) +1
فصل اول ، ده ساعت از روز گذشته جواني به مکتب سيمون که حافظ اطفال و مربي آنها بود وارد گشت و اين جوان خيلي خوش لباس و خوشگل بود بعد از ورود از دربان پرسيدند ... (آغاز) +1
در آخر کتاب سابق يعني در کتاب ( روکامبول در زندان)ذکر کرديم که (ماريس ) از دور (شوکينک) را ديده با کمال شادي فرياد کنان به رفقا گفت نجات يافتيم... (آغاز) +1