... ذات او جز نورحق گفتند عقلم گفت شرک/ گفتم آوخ کش بياني مختصر گرديد باز/ مهر خصمش دردلي حاشا که گفت اين کز حجر/ چون شراري جست جايش در حجر کردند باز... (آغاز) +1
نياز نامحدود و نثار معشوقي که در هواداري خورشيد جمالش کمند رويت ارني کويان از نهب حارث لن تراني هيچکه بکنگره عرش شهود نرسيد و در گذر خانه فانوس خيالش سر رشته... (آغاز) +1
بر خمير آينه نظير عاشقان صاحب حال و خاطر تسدير پذير صاحب مذاقان بالغ کلک صورت اين صحبت آشوب خيز و کيفيت اين سوداي وسوسه انگيز مستور پرده حجاب... (آغاز) +1